مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

77

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آب اين نهر بخشكد و از براى تو درى زرين ببزرگى در شهر پديد شود كه دو حلقه گوهرين بر آن در است . تو بنزد آن در رفته ، او را سه كرّت از پى هم بكوب . آنگاه آوازى خواهى شنيد كه مىگويد : كيست كه در گنج‌ها همىكوبد ؟ تو در جواب بگو كه : من جوذر صياد ، پسر عمرم . درحال ، در را به روى تو بگشايد و شخصى تيغ در كف بيرون آيد و با تو بگويد : اگر تو جوذرى ، گردن خود را بدار تا سر از تنت جدا سازم . تو بيم مدار و گردن پس مكش . اگر او دست بلند كند كه ترا بزند ، خود در پيش تو مرده بيفتد و ترا المى ازو نرسد . و اگر مخالفت بكنى ، او ترا بكشد . پس چون تو سحر او را باطل كنى ، از در بدرون شو و درى ديگر خواهى ديد . آن در نيز بكوب . سوارى نيزه بر دوش ، بيرون آيد و به تو بگويد : از بهرچه بدين مكان آمدى ؟ كه از انسيان و جنيان ، كس بدين مكان نتواند آمد . آنگاه نيزه بر تو حواله كند . تو سينهء خود بگشا . چون او ترا بزند ، درحال ، خود مرده بيفتد . ولى اگر مخالفت كنى ، او ترا بكشد . پس از آن از در بدرون شو . يكى آدميزاد ، تير و كمانى در دست پديد شود و تير بسوى تو اندازد و تو از بهر او سينه سپر كن . چون ترا بزند ، درحال ، خود قالب بيجان شود . ولى اگر مخالفت كنى ، او ترا بكشد . پس از آن از در بدرون شو . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهاردهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مغربى بجوذر گفت : از در بدرون شو و در چهارمين را بكوب . چون در گشوده شود ، درندهء بزرگ جثهء بدر آيد . تو دست به دهان او ببر . وقتى كه دست ترا بخايد ، درحال ، خود مرده بيفتد و ترا از او آسيبى نرسد . پس از آن بدر پنجمين رفته ، بگو : اى عيسى ، بموسى بگو در بگشايد . چون در گشوده شود ، در آنجا دو اژدها خواهى ديد كه دهان باز كرده ، بسوى تو خواهند شتافت . تو از آنها بيم مدار و دستهاى خويشتن به دهان آنها ببر . كه چون دست ترا